تبليغاتX
بانوی باران

بانوی باران

من نیز مرغ سرزمین گمشده ای هستم پرستوی مسافری هستم


21روز دیر شد ، 2 آذر 1387، چه روزی بود هم خندم میگیره هم ناراحت میشم ، خب یادم هست.           

نمیدونستم چم شده، نمیتونستم بایستم وقتی ......  زنگ زد گفت تو بهش اینجوری گفتی تو سالن دانشگاه،

گفتم باز یه اتفاق دیگه یه اشتباه دیگه، وای کاش انقدر احساساتی نبودم کاش همون موقع میفهمیدم 

راهی که دارم میرم اشتباست اما هیچ وقت این فکر رو نکردم حتی هنوزم عقیده دارم اشتباه نبوده! من 

کی باورش میشد من ! نمیدونم شاید باید این اتفاق ها میافتاد تا خیلی چیزها رو بفهمم. سخت بود برام اما 

خب میگن اسمش تجربست تجربه ای که با احساست بازی میکنه حتما تجربست دیگه !!! خاطره ی اون 

روز دقیق یادم هست، اون روز اولین روی بود که اومدم دوباره وبلاگ زدم میخواستم حرف بزنم شاید 

سبک شم نمیخواستمحرفهام رو به کسی بگم دیگه که من رو مقصر بدونه یا حرف های تکراری بزنه 

میخواسم فقط بشنوه اینجا توبهترین دوستی بودی که شنیدی ، بهت عادت کردم نوشتم از خودم از شعرایی 

که دوست داشتم یه جورایی برام خاطره شدن از دوستام که بعضی از این شعرها برای اون ها بود ، زود 

گذشت اما سخت ، یک سال خب بود خاطره بود روهای خوب و بد داشت، دنیای مجازی هم شد قسمتی از 

زندگیم آدم هاش شدن دوستایواقعیم تو شدی همدم تنهایی و غصه هام ، بمون تا بنویسم...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت22:50توسط نیلوفر | |


باید نوشت

از درد و رنج شاید کم شه

از  احساس شاید نمیره

از تو شاید بمونی تو خاطرم!!!



این روزها حالم خوب نیست ، فکر ، فکر به چی ؟فکر میکنم به تو یا احساسم یا اشتباهم چرا هنوز صدات سرده حالا که من نیستم سردی صدات به خاطر وجود من مگه نبود پس چرا هنوز همونطور هست؟!چرا هیچ وقت حرفت رو نزدی؟شاید دیگه نتونی بگی هیچ وقت...، دارم کاری میکنم که خدا ازم خواست شاید واقعا باید اینطور میشد شایدم من ...!!!


+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت21:55توسط نیلوفر | |


در این وداع
خونی ریخته نخواهد شد
بهانه ای وجود ندارد
چرا که من در پشیمانی بسر می برم
از حقیقت
از هزاران دروغ
پس بگذار مورد بخشش قرار گیرد و پاک شود

با آنچه که کرده ام
رودررو خواهم شد
برای گذر از کسی که شده ام
خودم را پاک می کنم
و رها می کنم هرآنچه که کرده ام را

سلب آسایش
هرچه که درباره من تصور می کنی
در خلال زمانی که دارم این نامه را می نویسم
با دستانم
در شک و دودلی
پس بگذار رحمت(بخشش) وارد شود
و همه چیز را پاک کند

با آنچه که کرده ام
رودررو خواهم شد
برای گذر از کسی که شده ام
خودم را پاک می کنم
و رها می کنم هرآنچه که کرده ام را

برای آنچه که کرده ام
دوباره از نو آغاز می کنم
و اگر چه درد خواهد آمد
امروز پایان می یابد
من خود را می بخشم

رودررو خواهم شد
برای گذر از کسی که شده ام
خودم را پاک می کنم
و رها می کنم هرآنچه که کرده ام را

هر انچه کرده ام
هر انچه کرده ام
ببخش هر انچه کرده ام

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت20:9توسط نیلوفر | |


چه بس بیزارم از دنیا

چه بس مشتاق مرگم
من از گفت و شنود از عشق بیزارم
جز از امّید واهی نیست، عشق چیزی
من از امّید واهی بس گریزانم

همه دلبستگی‌هایی که با من بود
به یک‌باره همه از هم گسستند
بر آینده مرا اندیشه‌ای نیست
همین امشب، ز دنیا رفتنی باید!
دگر تاب و توانم نیست
دگر شور و نشاطم نیست
همین لحظه، ز دنیا رفتنی باید!
بسی بر جمله خوبی‌ها سگالیدم
سگالش را به تنهایی گریزاندم
سرم خسته، دلم پر خون
در این صحرای سرد ِ منجمند، تنها
به دنبال چه می‌گردم؟
پسندم نیست این پرسش
بدین گونه بباید گفت:
بدنبال چه می‌گشتم؟
درختی را همی‌جستم
حقیقت، نام بود او را
جسورانه پی‌اش گشتم
چه کنکاشی! توان‌فرسا!
در آن شب‌های تار ِ منجمند، تنها
ندیدم اندرین صحرا، نشانی زان درخت پیدا
همه نیرو، همه امّیدم از کف رفت
نه امروزی، نه فردایی
نه حتا لحظه‌ای خوابی
به دل گفتم: که این ره از چه می‌پویی؟
«در این آفاق من گردیده‌ام بسیار» *
ندارد بهره جز خار و خس و خاشاک
نشاید آن درخت در خواب دیدن‌کردنی حتا
به جای دیگری امّید باید بست
در این یک دم، ز صحرا رفتنی باید



+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت13:21توسط نیلوفر | |

 

اي آنکه از ديار من آخر گريختي
چون شد که از تو باز نيامد نشانه اي
از بعد رفتنت نشناسم جز اين دو حال
رنج زمانه اي و گذشت زمانه اي
در کوره راه زندگيم جاي پاي تست
پايي که بي گمان نتوانم بدو رسيد
پايي که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کي مي توانم اينکه به هر آرزو رسيد
افسوس ! اي که عشق من از خاطرت گريخت
چون شد که يک نظر نفکندي به سوي من
مي خواستم که دوست بدارم ترا هنوز
زيرا به غير عشق نبود آرزوي من
بيچاره من ، بلازده من ، بي پناه من
کز ماجراي عشق توام جز بلا نماند
از من گريختي و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت17:55توسط نیلوفر | |

 
مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم
كه هر وقت دلم برايت تنگ شد
در دايره حضورش تو را به من نشان دهد

مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم
هر وقت دلم هواي تو را كرد
عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت كنند

مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم
كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند
دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد

مي خواهم امشب با تمام قلب هايي
كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند
پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار مرا هم شنيدن
عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت17:42توسط نیلوفر | |

بعد از رفتنت..

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جست جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده...با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی.

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا كردم...

نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟

شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا , تا کی,برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنكه ميدانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهي برد...

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

و بعد از اینهمه طوفان وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو,در راه عشق و انتخاب او خطا کردم

و من در حالتي ما بین اشک و حسرت و تردید

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان

باز هم برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزو هایت دعا کردم


+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت13:34توسط نیلوفر | |

این آخرین باری که مینویسم برات،امشب میخوام هر چی برات نوشتمو پاک کنم،خیلی دارم خودمو کنترل

میکنم که گریه نکنم به خاطر تمام لحظاتی که هدر شد،به خاطر تمام چیزهایی که میخواستم و نشد،به خاطر

تمام حرف هایی که به راست بودنشون شک کردم،شاید نخونی شایدم بخونی نمیدونم،دیگه نمیخوام کسی بهم

بگه چرا خودتو ذلیل کردی دیگه حوصله ی توضیح دادن برای این و اون رو ندارم،حوصله ی هیچی رو

ندارم، امشب میخوام به خود ثابت کنم همه چیز تو این دنیا دروغه همه چیز...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت1:42توسط نیلوفر | |

دارم روزی هزار بار به خودم میگم فراموشت کردم میگم  اما!

دارم کارایی میکنم که بدت میومد نمیدونم چرا با خودم لج کردم یا با تو نمیدونم

با هر کسی که بودی فراموشم نکن

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت15:9توسط نیلوفر | |

احساس میکنم دارم همه چیز رو میذارم کنار، دیگه هیچ چیز برام مهم نیست،همه ی چیزهایی که برام

ارزش داشتند الان بی معنی هستند برام،میخوام امید داشتم میخوام ادامه بدم،امید دارم اما سردم

سرد سرد مثل یه کوه یخ شدم ظاهرم میگه خوبم اما نیستم، روزهام به تندی میگذره بدون این که به

 آینده فکر کنم، دیگه به گذشتم زیاد فکر نمیکنم،فقط دارم میرم نمیدونم آخرش کجاست،امیدوارم آخرش 

نابودی نباشه...

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت12:11توسط نیلوفر | |