|
21روز دیر شد ، 2 آذر 1387، چه روزی بود هم خندم میگیره هم ناراحت میشم ،
خب یادم هست.
نمیدونستم چم شده، نمیتونستم بایستم وقتی ...... زنگ زد گفت تو بهش اینجوری گفتی تو سالن دانشگاه،
گفتم باز یه اتفاق دیگه یه اشتباه دیگه، وای کاش انقدر احساساتی نبودم کاش همون موقع میفهمیدم
راهی که دارم میرم اشتباست اما هیچ وقت این فکر رو نکردم حتی هنوزم عقیده دارم اشتباه نبوده! من
کی باورش میشد من ! نمیدونم شاید باید این اتفاق ها میافتاد تا خیلی چیزها رو بفهمم. سخت بود برام اما
خب میگن اسمش تجربست تجربه ای که با احساست بازی میکنه حتما تجربست دیگه !!! خاطره ی اون
روز دقیق یادم هست، اون روز اولین روی بود که اومدم دوباره وبلاگ زدم میخواستم حرف بزنم شاید
سبک شم نمیخواستمحرفهام رو به کسی بگم دیگه که من رو مقصر بدونه یا حرف های تکراری بزنه
میخواسم فقط بشنوه اینجا توبهترین دوستی بودی که شنیدی ، بهت عادت کردم نوشتم از خودم از شعرایی
که دوست داشتم یه جورایی برام خاطره شدن از دوستام که بعضی از این شعرها برای اون ها بود ، زود
گذشت اما سخت ، یک سال خب بود خاطره بود روهای خوب و بد داشت، دنیای مجازی هم شد قسمتی از
زندگیم آدم هاش شدن دوستایواقعیم تو شدی همدم تنهایی و غصه هام ، بمون تا بنویسم...
باید نوشت از درد و رنج شاید کم شه از احساس شاید نمیره از تو شاید بمونی تو خاطرم!!! این روزها حالم خوب نیست ، فکر ، فکر به چی ؟فکر میکنم به تو یا احساسم یا اشتباهم چرا هنوز صدات سرده حالا که من نیستم سردی صدات به خاطر وجود من مگه نبود پس چرا هنوز همونطور هست؟!چرا هیچ وقت حرفت رو نزدی؟شاید دیگه نتونی بگی هیچ وقت...، دارم کاری میکنم که خدا ازم خواست شاید واقعا باید اینطور میشد شایدم من ...!!!
اي آنکه از ديار من آخر گريختي
بعد از رفتنت.. شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جست جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده...با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی. و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود اخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا كردم...
نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا , تا کی,برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهي برد...
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد و بعد از اینهمه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو,در راه عشق و انتخاب او خطا کردم
و من در حالتي ما بین اشک و حسرت و تردید میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان باز هم برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزو هایت دعا کردم
این آخرین باری که مینویسم برات،امشب میخوام هر چی برات نوشتمو پاک کنم،خیلی دارم خودمو کنترل میکنم که گریه نکنم به خاطر تمام لحظاتی که هدر شد،به خاطر تمام چیزهایی که میخواستم و نشد،به خاطر تمام حرف هایی که به راست بودنشون شک کردم،شاید نخونی شایدم بخونی نمیدونم،دیگه نمیخوام کسی بهم بگه چرا خودتو ذلیل کردی دیگه حوصله ی توضیح دادن برای این و اون رو ندارم،حوصله ی هیچی رو ندارم، امشب میخوام به خود ثابت کنم همه چیز تو این دنیا دروغه همه چیز...
دارم روزی هزار بار به خودم میگم فراموشت کردم میگم اما! دارم کارایی میکنم که بدت میومد نمیدونم چرا با خودم لج کردم یا با تو نمیدونم با هر کسی که بودی فراموشم نکن
احساس میکنم دارم همه چیز رو میذارم کنار، دیگه هیچ چیز برام مهم نیست،همه ی چیزهایی که برام ارزش داشتند الان بی معنی هستند برام،میخوام امید داشتم میخوام ادامه بدم،امید دارم اما سردم سرد سرد مثل یه کوه یخ شدم ظاهرم میگه خوبم اما نیستم، روزهام به تندی میگذره بدون این که به آینده فکر کنم، دیگه به گذشتم زیاد فکر نمیکنم،فقط دارم میرم نمیدونم آخرش کجاست،امیدوارم آخرش نابودی نباشه...
|
About![]()
من از نهایت شب حرف میزنم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
بارانی ترین چتر |